هنگام
رفتن است
دیرست
گالیا، بره
افتاده
کاروان، عشق
من و تو؟ آه...
آنهم حکایتی
است. دیگر
مجال سخن
عاشقانه نیست*
به
آسمان نگاه کن
و به جویهای
خون بروی زمین،
تن های
سوخته را ببین،
دستان
جدا گشته از
بدن،
تکه
تکه های تن،
جنگ
میان سه
اهرمن،
هرزه
خدایان هفت
رنگ.
دیرست
گالیا، بره
افتاده
کاروان، دیگر
مجال سخن
عاشقانه نیست.
در
ساحل فرات،
در
سرزمین آفتاب
و ماه،
دوباره
زنده شده ست پیام
سیاه،
پیام
چهارده قرنۀ
گناه.
در
زیر بمبهای سیه
پیشگان شب،
و
به هر غرش
پرندگان بال
آتشین مرگ،
جان
میدهند هزار
کودک معصوم و
بی گناه،
هزار
نهال،
هزار
آرزوی پاک،
در
جنگ میان دو
اهرمن،
دو
هرزه خدای
هزار رنگ.
دیرست
گالیا، بره
افتاده
کاروان، دیگر
مجال سخن
عاشقانه نیست.
اینجا،
در سرزمین دیگری،
میان خلیج و
خزر،
خفاش
خانه کرده به
شب،
اینجا،
هوای خفه،
شکنجه،
پابسته های به
بند،
سنگسار
و سنگ، تن
فروشی و ننگ،
جنگ،
لذت
سرای زاهد هفت
رنگ،
خرقه
پوش دو رنگ،
مسند
نشین هرزه خدای
هزار رنگ.
دیرست
گالیا، بره
افتاده
کاروان، دیگر
مجال سخن
عاشقانه نیست.
در
سرزمین من،
خورشید مرده
است،
لبهای
من فسرده است،
دیرست
گالیا برای
بوسه های گرم،
برای
نشستن،
نظاره
کردن ننگ،
هرزه
خدای هزار
زنگ،
هنگام
رفتن است...
هنگام رفتن
است...
سیامک
ستوده، 5
اگوست 2006،
تورنتو
* خط اول
اقتباس از شعر
هوشنگ ابتهاج
است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نقطه
نقطه
هیچ است و
هیچ، لحظۀ
سکون و مرگ،
میان
دو نقطه، اما،
خط
میکشند لحظه
های شور و
حیات،
تا
آنکه هیچ
دوباره به هیچ
میرسد..
چه
پر شگفت است
زیستن میان دو
نقطه،
میان
تولد و مرگ..
فرودگاه
تورنتو 4 اوگوست
2004
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------